نویسنده : کاظم یزدانی
نقل از کتاب : فرزندان کوهسار صص 34 – 38

کاظم یزدانی

کاظم یزدانی

در تمام دوران حکومت 21 ساله عبدالرحمن، هیچ روزی نبود که در یک گوشه از هزاره جات مردم در آتش ظلم وستم نسوزند و به قتل عام گرفتار نشوند . شدید ترین دوران کشتار هزاره ها بین سال های 1306 تا 1312 هجری قمری می باشد . از نظر او {امیر عبدالرحمن} گناهکار و بی گناه معنایی نداشت فقط هزاره بودن خود جرم بود که باید کشته می شد . در سال 1298 هجری قمری خاندان شیرعلی خان جاغوری تارومار شد و دارایی شان به غارت رفت و شش ضرب توپ قاطری با 2104 میل تفنگ و 38 راس اسپ و شتر که در اختیار شان بود ضبط گردید . سال بعد هزاره ترکمن و شیخ علی به سختی سرکوب شدند . نیز در همین سال هزاره صحبت خان ساکن ئهراود و هزاره دهله جزای سخت دیده و 25000 روپیه جریمه شدند . در این سال مردم جرغی و برجگی مجبور به قیام شدند . در سال 1301 هجری قمر ی مردم جاغوری بعد از دوسال قیام و مقاومت و بعد از تحمل تلفات و خسارات سنگین، شکست خوردند . در سال 1303 هجری قمری مردم پشی و شیرداغ و مسکه دوباره قیام کردند . حدود سه هزار خانوار هزاره تیرین مجبور به اطاعت گردیدند . بعضی شان از ظلم مامورین دولت جلای وطن اختیار کردند . در سال 1304 هجری قمری مردم قلند دوباره قیام کردند .
در سال 1306 هجری قمری مردم ترکستان، عبدالرحمن را غیابا از سلطنت خلع و با {سردار اسحق خان} پسر عموی عبدالرحمن بیعت کردند و در جنگی که میان او و مردم ترکستان بوقوع پیوست، ابتدا سپاه ترکستان که در راس شان جنرال محمد حسین هزاره قرار داشت، پیروز شدند اما با فرار سردار اسحق خان، دوباره امیر کابل بر ترکستان مسلط شده و جزای سختی به آن مردم داد و عده کثیری جان خود را از دست دادند . سپاه عبدالرحمن حین عبور از شیخ علی دست به کشتار و غارت رعایا گشودند . مردم در کمال ناامیدی به دفاع برخاستند و تلفات جانی و خسارات مالی فراوانی متحمل شدند . قریب 1187 زن و کودک و علیل و بیمار آن مردم، اسیر شدند .
در سال 1307 هجری قمری لشکر عظیمی به سرکردگی سردار عبدالقدوس خان برای سرکوبی هزاره ها وارد بامیان و یکاولنگ شده تا حدود ارزگان پیش آمده و به جمع آوری اسلحه مردم و تخریب قلاع شان پرداختند . سران هزاره را دستگیر کرده به کابل فرستادند که همه شان در زندان های مخوف جان دادند . در اخر این سال جنگ در مناطق مختلف غرب هزاره جات شروع شد در حالیکه مردان بزرگ شان از میان رفته و اسلحه شان جمع اوری و قلاع شان تخریب شده بود، با این وضع چه می توتنستند انجام دهند؟ . این بود که به شدت و قساوت قتل عام شدند .
در سال 1308 هجری قمری آتش جنگ در بیشتر ساحات هزاره جات مشعل گردیده و مردم با دست خالی قیام کردند . با همان حال حماسه های بزرگ آفریدند . در این سال زمین های هزاره غزنی که قیام نکرده بودند به مساحت جریب درامد و چنان مالیات سنگین وضع شد که بسیاری از مردم زمین های شان را به بهای ناچیز به افغانان فروختند تا از ادای مالیات درامان باشند. عساکر دولتی به بهانه جستجوی اسلحه از هیچ نوع ظلم و ستم فروگذار نمی کردند . مردم مجبور بودن مخارج سپاه دولتی را تامین کنند و در تابستان ده ها نفر برای حیوانات شان از کوه های دور علف تازه و برای خود سپاهیان از قله های کوه های دوردست، روز چند پشتاره برف میآوردند تا عیش و نوش مهاجمین تامین گردد . عبدالقدوس خان سرمست از باده پیروزی، بالای نعش ده ها هزار هزاره به رقص و پایکوبی پرداخته و از دختران معصوم، برای خود حرمسرائی ترتیب داد و سرانجام گرفتار فشار وجدان گردیده و شعور خویش را از دست داد به قسمی که نجاست خود را میخورد {1}.
در سال 1309 هجری قمری مجموع نظامی و ایلجاری دولت که از هر طرف به هزاره جات حمله ور شد، از 120000 نفر تجاوز نمود که با توپ های مخرب و تفنگ های اتشین به جان مردم بیگناه افتاده بودند و روستا ها را یکی پس از دیگری به اتش کشیده و به ویرانه ای تبدیل میکردند و اهالی را قتل عام و اموال پرارزش را به تاراج می بردند . برای انان فرق نداشت کی قیام کرده و کی قیام نکرده، همه را از دم تیغ می گذرانیدند . بدیت ترتیب ده ها هزار نفر قتل عام شدند که اکثر شان زن، کودک و پیران از کار افتاده بودند . در اجرستان نه تنها قلعه ها ویران گردید بلکه بیش از دوصدهزار اصله درخت از ریشه قطع و مزارع و باغ ها خاکستر گردیدند و 45 قوم اجرستان همه از میان رفتند . ساکنین ارزگان و چوره نیز بدین سرنوشت گرفتار امدند . اقوامی مانند قوم پهلوان، بوبک، بوباش، سلطان احمد و غیره به انقراض کامل کشیده شدند و جز نام اثری دیگری از آن ها باقی نماند . بازار ادم فروشی گرم شد، ده ها هزار کودک معصوم به فروش رفت . هیچ خانواده ثروتمندی در افغانستان نبود که یکی دو تا برده نداشته باشند .حتی بردگان به خارج کشور نیز صادر گردید . هندوان قندهار نیز کودکان هزاره را خریده و به رسم مذهبی خویش در کمر شان زنار بستند !! تنها از یک دفتر آدم فروشی در ارزگان، عایدات دولت به هفتاد هزار روپیه رسید!! زیرا یک دهم قیمت برده ها به عنوان مالیات به دولت داده می شد و قیمت افراد از یک روپیه تا صد و بیست روپیه بود!! سپاهیان دولتی به قصد اسارت زنان و کودکان به هر دره برآمده به جستجوی آنان به تکاپو افتادند . زنان و دختران برای اینکه دامن شان به ننگ آلوده نگردد، خودکشی می کردند .
در یک مورد وقتی مردان یک دهکده در ارزگان در طی یک دفاع خونین همه به شهادت رسیدند، زنان و دختران که جمعا 47 نفر بودند، پا به فرار نهادند تا به قله کوهی رسیدند که نصف ان کوه یک پارچه صخره عظیم بود و دیگر راه فرار نداشتند . از طرف دیگر سپاه عبدالرحمن آنان را مورد تعقیب قرار داده و نزدیک بود اسیر و دستگیر شوند و دامن شان به لکه ننگ آلوده گردد . لهذا همه آن 47 تن زن و دختر، حسین گویان خود را از بالای آن صخره عظیم به پائین انداختند و اعضای بدنشان مانند قطعات بلور تکه و پاره گردید . ریاضی هروی درین مورد اشعاری سروده است که مناسب میدانم درین جا آورده شود :
به قصد غزالان نیکو سیر *** چو گرگان شدن از قفا حمله ور
همه تیغ بر کف، تفنگی بدوش *** تعاقب کنان جمله اندر خروش
غزالان بر آن کوه بالابلند *** به لاخی سر راه شان گشت بند
نه دست ستیز و نه پای گریز *** سراسر به احوال خود اشک ریز
ز نامحرمان هر یکی در حجاب *** به مو، سایه افگنده بر آفتاب
یکی گشت پنهان پی لاخ سنگ *** یکی بود با طالع خود به جنگ
ز زلف پریشان به صورت نقاب *** چو ابر سیاه بر رخ ماهتاب
ز بیمی که بر طرف دامان شان *** مبادا رسد دست نامحرمان
کشیدند افغان به صد شور و شین *** بگفتند : فریادرس یا حسین
همه مضطرب حال و گریان شدند *** سراسیمه از بیم افغان شدند
به چشم پر از اشک و مژگان تر *** وداعی نمودند با یکدیگر
ز غیرت از آن کوه گردون سریر *** فگندند خود را یکایک به زیر
بر آن سنگ خارا و ریگ درشت *** یکی بر سر افتاد و دیگر به پشت
به هر سنگ یک قطعه ای چون بلور *** جدا شد از اعضای آن خیل حور
بدادند جان و ندادند دست *** که ناید به ناموس انها شکست
بلی رسم غیرت همین است و بس *** نه زن عشوه گر باشد و بلهوس
بباید پی حفظ ناموس و دین *** چو آن ماه رویان به عزم متین
به جایی گرش عرصه گردید تنگ *** ز غیرت زند شیشه تن به سنگ
خوشا حال مردی که ناموس او *** ندارد به مرد دیگر گفتگو
ریاضی به تاریخ گوهر نشان *** چنین زد رقم حال آن مهوشان
ولیکن شنیدم که جمعی دیگر *** ز زنهای آن مردم نامور
چو شیرین معروف با تیغ تیز *** بکشتند خود را ازین ننگ نیز
تاسف به خیل قشون ماند و بس *** طمع می نباید به ناموس کس {2}

1 – سید مهدی فرخ، تاریخ سیاسی افغانستان
2 – عین الوقایع صص 245 – 260

منبع: نمای نزدیک

اشتراک گذاری.

۲ دیدگاه

  1. منیزه حسینی در

    امیدوارم این متن رو همه ی بچه های هزاره بخونن وبدونن چقدر به ما ظلم شده و میشه !!!
    زندگی ما میراث همین خونهاست و امیدوارم همه ما بتونیم افتخاری برای این مردم باشیم و پایان دهنده ی این همه رنج و خدایی نکرده سرافکنده نباشیم

پاسخ دهید