به پشت تیربارخشم خود ایستاده ام چون کوه!

استاد محمد عزیزی

سوارصاعقه چون آذرخشم دردل سنگر
که تا آتش زنم بر قلب تاریک تجاوزگر

به پشت تیربارخشم خودایستاده ام چون کوه
که بارم شعله برجان ستم چون آتشین تندر

شهاب از بر نو خشمم چنان ریزم به دیو شب
که گردد تار و پود هست و بودش خاک و خاکستر

پلنگ پرغرور کوهسار درد پروردم
که اندر پایمردی شهره ام در خطه خاور

دلی دارم درون سینه از پولاد و از آهن
فروزان و شرر باران بسان مجمر اخگر

غیور گردنم هرگز نگردد خم به دام دد
عقابم بر ستیغ کوهساران می زنم شهپر

نخواهم گفت ترک “نینوای” عشق و آزادی
“یزید” عصر هرچند آورد لشکر پی لشکر

بود هرروز”عاشورا” و هرجا “کربلا” و من
“حسین” آسا نمی خواهم شوم تسلیم زور و زر

به دستی زلف یار و دست دیگر قبضه شمشیر
کنم هر لحظه در قلب ستمگر رقص با خنجر

… درود برشما سرداران و دلاوران خطه قهرمانی و پایمردی دره صوف، که شجاعانه و دست از جان شسته در برابرسیل سپاه جهل و جور قرن، مردانه مقاومت می کنید!
محمدعزیزی
.۲ حمل ۱۳۹۹

اشتراک گذاری.

پاسخ دهید