نگارنده: اصغر سروش عضو شورای عالی مردمی جنبش روشنایی

قسمت سوم و آخر

شامگاه اول اسد:

جلسه تقریباً تا ساعت ۶ شام اول اسد ادامه یافت. جلسه‌ی بسیار پرتنش و بی نتیجه. موافقان استدلال خود را داشتند و مخالفان همچنان. آنانی در بین بودند، نظریات متفاوت ارائه می کردند که تعداد شان بسیار کم بود و حتی نظریات آنان هم شنیده نمی شد و در بین نظریات مخالفان و موافقان گم می گردید. تیم تخنیکی که مدیریت جلسه را بر عهده داشت،‌ هرقدری که میخواست رای گیری کند،‌ بحث آماده‌ی رای گیری نمی شد. سر و صدا بلند می شد و بازهم بحث ادامه می‌یافت. نه موافقان تظاهرات و نه مخالفان آن، از موضع خود به هیچ وجه کوتاه نمی آمدند. همه حرف خود را داشت و از موضع خود دفاع می کرد. ناگهان داکتر جعفر مهدوی از جا بلند شد و گفت: «با این وضعیت ما به نتیجه نمی رسیم،‌ آنانی که موافق تظاهرات هستند یاالله». حرکت کرد به طرف مصلی شهید مزاری. آنانی که موافق تظاهرات بودند خارج شدند و آنانی که مخالف بودند نشستند. ما و یک تعداد از دوستانی که طرفدار تصمیم جمعی و عاقلانه‌تری نسبت به تظاهرات بودیم، در وسط قرار داشتیم. این کار آقای مهدوی،‌ خلاف عرف شورای عالی مردمی و دور از انتظار همه ما بود. هیچ تصمیم بزرگی را شورای عالی مردمی، این‌چنینی نگرفته بود و این، اولین باری بود که همه چیز برهم خورد.  

وقتی داکتر مهدوی جلسه را ترک کرد و خارج شد، بهزاد و ناجی و یک تعداد دوستان دیگر نیز جلسه را ترک کردند و بسوی مصلی شهید مزاری شتافتند. من با اسحاق موحدی و یک تعداد از اعضای کمیته تخنیکی برآمدیم و کوشش کردیم آنها را متقاعد کنیم که در جلسه برگردند و تصمیم مشترک گرفته شود. من و اسحاق موحدی دویدیم به طرف مصلی شهید مزاری. موحدی از دروازه‌ی پرورشگاه که مهدوی و ناجی و بهزاد نیز از همان دروازه وارد مصلی شهید مزاری شدند، وارد شد و من از مسجد رسول اکر از سر دیوار خود را به مصلی پرتاب نمودم.

وضعیت فضای مجازی و فیسبوک‌ها به شدت نگران کننده بود. طرفداران تیم استاد خلیلی و داکتر مدبر فضای مجازی را پر کرده بودند که تظاهرات لغو شد. دیگران هی داشتند زنگ می زدند و پیام می دادند که وضعیت از چه قرار است. وضعیت،‌ وضعیت خوبی نبود. همه سراسیمه و گیج و سردرگم بودیم. وقتی به مصلی رسیدیم، صدها نفر در مصلی شهید مزاری منتظر آخرین تصمیم شورای عالی مردمی بودند. غافل از اینکه تصمیم جمعی گرفته نشده بود و دوستان ما بدون فیصله خارج شده بودند. دیدم داکتر مهدوی و بهزاد و ناجی و تعدادی از دوستان دیگر، از دروازه کوچکی که در غرب مصلی شهید مزاری قرار دارد،‌ وارد مصلی شد. به طرف آنها دویدم، تلاش کردم که بگویم برگردید اما هیچ کسی صدای کسی را نمی شنید. همه به طرف استیژ می دویدند. نعره‌ّ تکبیر و صلوات از همه جا بلند بود. همه مردم بسوی استیژ دویدند و خود را به آنجا رسانیدند. اما من،‌ اسحاق موحدی، عبدالغفور ماندار، و تعدادی از اعضای کمیته تخنیکی که دقیق یادم نیست، گاهی این طرف و گاهی آن طرف می دویدیم تا شاید بتوانیم کاری کنیم. بلندگوها آماده شد و دوستان ما به سخنرانی پرداختند. من و اسحاق موحدی که از وضعیت ناامید شدیم و امید خود را نسبت به اتحاد و یکپارچگی شورا از دست دادیم،‌ در بیخ یک پایه‌ (ستون) نشستیم و یکدیگر را در آغوش گرفتیم و زارزار گریه کردیم. اصلاً‌ باور من نمی شد که به این حالت برسیم. من همیشه فکر می کردم که اگر قرار شود در هر جایی برویم و با هر مشکلی مواجه گردیم، باهم برویم و باهم در برابر آن مبارزه کنیم. این وضعیت برای من شوکه‌ی بزرگی بود که هرگز تجربه نکرده بودم. احساس می کردم که آخرین لحظات باهم بودن و یکپارچه بودن است؛‌ که متاسفانه چنین شد و بود. حس بسیار غریبی بود. حسی که هیچگاهی در زندگی خود احساس نکرده بودم و نداشتم. احساس می کردم غرب کابل تاریک شده و جز سربازان عدالتخواهی که در مصلی شهید مزاری بودند، هیچ کسی دیگر نیست و وجود ندارد. افغانستان و کُل دنیا به اندازه مصلی شهید مزاری در نزد من کوچک شده بود.

به اسحاق موحدی گفتم: لالا رئیس چه کار کنیم؟ موحدی هم هیچ چیزی در ذهنش خطور نمی کرد و گفت: «هیچ نمی دانم. باید کاری کنیم و همه باهم باشیم. نگذاریم چند دسته و چند پارچه شویم». منم تایید کردم. اسحاق با صدای لرزه و عقده‌دارِ تواَم با گریه گفت: «ما می ایستیم و در برابر فاشیسم مبارزه می کنیم،‌ من نمی توانم درد مردمم را نادیده بگیرم». و…

بعد به اسحاق موحدی گفتم برو خانه بهزاد ببین دیگران هستند یانه،‌ من ببینم اینها چه کار می کنند، می توانم کاری کنم یانه، اما تلاشم را خواهم کرد. وقتی اسحاق از من جدا شد و رفت که دقیق نمی دانم کجا رفت و چه کرد، اما من چند لحظه‌ ای تنها در یک گوشه‌ نشستم و هی فکر می کردم. اینکه چه کنم و چه خواهد شد. تصمیم، تصمیم بزرگی بود. من باید موضع شخصی خود را بعنوان عضو شورای عالی مردمی – جنبش روشنایی مشخص می کردم. یا به جمع موافقین می پیوستم و یاهم به جمع مخالفین. سخنرانی های آتشین دوستان دیگر ما مثل بهزاد و داکتر مهدوی و.. جریان داشت. من هم بعد از چند دقیقه و فکر کردن، باتوجه به دلایل که در بالا ذکر کردم در خصوص رفتن و نرفتن به تظاهرات، در همین لحظه و در تنهایی تصمیم گرفتم که به جمع موافقین تظاهرات می پیوندم و راهی جز تظاهرات نداریم. می رویم و تظاهرات می کنیم. با خود عهد کردم،‌ تازمانی که خون در بدن دارم، از حقوق مردم خود دفاع خواهم نمود و هیچگاهی تسلیم ظلم و ستم فاشیستان نخواهم شد. و… اما بازهم با خود گفتم که نهایتِ تلاش خود را خواهم کرد که همه باهم و در کنار هم باشیم. وحدت و یکپارچگی خود را حفظ کنیم که قدرت ما در وحدت ماست. باخود عهد بستم که هیچگاهی به هیچ جریانی تهمت نمی بندم و با هیچ کس و هیچ جریانی در نمی افتم. من بخاطر عدالت و دردی که از ناحیه‌ی تعبیض سیستماتیک حکومتی برعلیه مردم خود  احساس می کردم و می کنم، وارد این مبارزه گردیدم که تا حالا نیز به چنین باوری هستم و خواهم بود، مبارزه می کنم و خواهم کرد. و…

از جا بلند شدم. سخنرانی های انقلابی جریان داشت. داوود ناجی مرا که دید، صدا کرد بیا در پهلوی ما. رفتم و در کنار آنان قرار گرفتم. مایک را گرفتم و حدود ۴ دقیقه صحبت نمودم. همه داشتند گریه می کردند، آنانی که سخنرانی می کردند و آنانی که میشنویدند، همه اشک می ریختند. آنانی که موضع آرام‌تری نسبت به تظاهرات دوم اسد داشتند نیز به جمع موافقین تظاهرات پیوستند. تیم استاد خلیلی، داکتر مدبر از جمله مخالفین تظاهرات و محمد حیدری که از آدرس حزبی که خود معاون آن حزب بود، تا حدودی دیدگاه میانه‌ی داشت اما در مصلی حضور نیافتند. محمد حیدری بعدها مخالف تظاهرات شد و با اسدالله سعادتی و تعداد دیگری از هم‌تیمی های استاد خلیلی و داکتر مدبر با حکومت وارد گفتگو گردید.

بهرحال، وقتی سخنرانی ها تمام شد،‌ پیش‌آهنگان و عدالتخواهان جنبش روشنایی در مصلی شهید مزاری،‌ موتر ها را بسیج کردند تا کوچه به کوچه تبلیغ کنند و فریاد خود را به گوش همه مردم غرب کابل برسانند که فردا تظاهرات به قوت خود باقی است. چون وضعیت فضای مجازی بسیار خراب بود و مردم فکرمی کردند تظاهرات لغو شده، همه گیج و سراسیمه بودند که بلاخره چه شد و چه باید کرد. مردم بسیج شدند،‌ موترهای تبلیغات آماده گردید. بهزاد و امید و مهدوی با پیش‌آهنگان یکجا به جاده ها ریختند و تقریبا تا ساعت ۹ شب به تبلیغ کوچه به کوچه پرداختند. وقتی آنان از مصلی شهید مزاری خارج شدند، تقریباً شام شده بود و آفتاب غروب نموده بود. من دوباره به خانه بهزاد آمدم تا به آمادگی تظاهرات شدت بیشتر بخشیم. وقتی به خانه بهزاد رسیدم، دیدم که آقای اسدالله سعادتی و تیم استاد خلیلی و داکتر مدبر در آنجا حضور دارند. در صالون جلسات نشستم. یکی از دوستان یک پیاله چای آورد و آن را نوشیدم. همه گیج و سراسیمه بودند. رنگ ها پریده بود. همه حالت نورمال نداشتند. نه موافقین در وضعیت خوبی قرار داشت و نه هم مخالفین. همه پریشان حال بودند. دو قطب شکل گرفته بود؛ موافقان و مخالفان. دیگردیدگاه سومی وجود نداشت. یا موافق بودند یا مخالف.

تعداد زیادی از هواداران جنبش روشنایی که عضو شورای عالی مردمی نبودند نیز در خانه بهزاد حضور داشتند. هر کسی در یک گوشه‌ی داشت قصه می کرد و حرف می زد. تقریباً ساعت ۸ شام شد. من در یک اتقای که در کنج صالون قرار داشت رفتم. دیدم ناجی و تعدادی از هواداران جنبش روشنایی آنجا حضور دارند. از تیم تخنیکی نیز چندین نفر بودند. آقای سعادتی و تیم داکتر مدبر همه در صالون جلسه بودند. ناجی دروازه را بسته نمود و گفت یک خبر جدید. گفتیم چیست؟ گفت: «همین حالا از شورای سراسری هزاره های اهل سنت زنگ زده و گفته است که حالا ما میاییم و تا آخر با شما هستیم و خواهیم بود. گفت قبل از این فکر می کردیم که جنبش روشنایی به اشارات استاد خلیلی می چرخد و هرچه استاد خلیلی بخواهد انجام می دهد، اما حالا که شما مستقل شدید، ما هم میاییم».

حدود ۱۵ دقیقه طول نکشید که بشتر از ۱۰ نفر از اعضای شورای سراسری هزاره های اهل سنت که آقای رحمان رحمانی نیز در جمع شان بود، حضور یافتند. آقای سعادتی میگفت که حکومت بازهم طرحی را آورده است و مامورین حکومت در بیرون منتظر پاسخ ما و شما است. لطفا جمع شوید تا تصمیمی گرفته شود.

طرح را در اتاقی که ما بودیم نیز آورد و خواندیم. طرحی با ورق سفید و قلم خوردگی و سه امضاء. تقریباً نزدیک ساعت ۹ شب شد که بهزاد و مهدوی و امید و همه‌ی دوستانی که بخاطر تبلیغات رفته بودند، دوباره به خانه بگرشتند. آقای سعادتی و تیم داکتر مدبر صدا کردند که لطفا بیایید و جلسه کنیم و آخرین طرح حکومت را بررسی نماییم. ظاهراً این طرح،‌ آخرین طرحی بود که به کوشش اسدالله سعادتی آورده شده بود. این طرح را مامورین حکومتی نیاروده بودند. گفته می شد که والی بامیان، طاهر زهیر آن را تا پشت دروازه رسانیده و تسلیم سعادتی نموده بود. البته این مسئله در داخل جلسه مطرح شد و شخص خودم مامورین حکومتی را ندیدم که آخرین طرح را آورده باشد. اینکه قضیه از چه قرار بوده، آقای سعادتی باید پاسخ دهد.

همه جمع شدیم. تعداد زیادی از پیش‌آهنگان جنبش روشنایی نیز حضور داشتند. آقای رحمانی پیشنهاد کرد؛ دوستانی که عضو شورای عالی نیستند لطفا خارج شوند تا ما بتوانیم بر اساس نصابی که داریم، جلسه تشکیل دهیم و کارهای خود را پیش ببریم. آقای سعادتی نیز همین حرف را تکرار نمود. پیش‌آهنگان جنبش روشنایی که در آنجا بودند، انتقاد کردند که ما بیرون نمی شویم، چه حرفی وجود دارد که ما نباید خبر شویم،‌ اگر جنبش روشنایی مردمی است؛ ما هم هستیم و میخواهم از جزئیات خبر شویم و… با این وضعیت جلسه‌ی رسمی شورا برگزار نشد. برای آخرین بار از آقای رحمان رحمانی خواسته شد که متن طرح نهایی حکومت را در جمع عمومی به خوانش بگیرد. آقای رحمانی با صدای بلند خواند. زیاد روی آن طرح صحبت نشد. چون همه معتقد بودند که حکومت دارد ما را فریب می دهد و وقت از وقت گذشته، که واقعا چنین بود و چنین شد. تقریباً سات ۱۰ شب بود. تعداد کمی از دوستان نظر دادند. از جمله آقای امینی گفت: «این طرح با این برگه و قلم خوردگی که وجود دارد و تغییراتی که در آن وارد شده،‌ هیچگونه تضمین حقوقی ندارد و قابل اعتبار نیست. و فیصله شورا نیز همین بود که هیچگونه تغییری را نمی پذیرد. حالا اعتماد کردن روی این کاغذی که هیچگونه سندی شده نمی تواند،‌ یک جفاست». این حرف آقای امینی تاجایی درست است و راست میگوید. کاغذ سفید با چند جمله خط خوردگی و امضاء های که اصلا معلوم نیست از چه کسی است. متن، همان متنی بود که شورای عالی مردمی نوشته بود، اما تغییرات انشایی و خط خوردگی و قلم کشیدگی آن، مکتوب را همانند چتل‌نویس یک دانش آموز صنف هفتم ساخته بود. نمونه‌ی آن تا هنوز نزد من موجود است و اگر دوستان خواسته باشند، می توانم در اختیار شان قرار دهم.

بلاخره بهزاد از جا بلند شد و گفت: «دوستان عزیز!‌ فکر می کنم که دیگر جای هیچ بحثی باقی نمانده است. رویش را به طرف سعادتی کرد و گفت: «شما فردا بروید وارد مذاکره شوید و ماهم به تظاهرات می آییم. اگر شما در مذاکره پیروز شدید ما همه می‌‌آییم و با اکلیل‌های گل از شما بدرقه و پذیرایی می کنیم. شما حالا ما را بگذارید که ما به تظاهرات برویم که وقت کم داریم». آقای سعادتی هم گفت: «شما هم اگر در تظاهرات پیروز شدید، ما از شما به گرمی استقبال می کنیم». آقای سعادتی که خیلی نگران و عصبانی شده بود، گفت: «با این کار تان همه آرمان های مردم را دفن می کنید. و…». جلسه را ترک کردند و خارج شدند.

خارج شدن تیم استاد خلیلی و داکتر مدبر از شورای عالی مردمی، ما را با مشکلات تدارکاتی بیشتر در تظاهرات فردا (دوم اسد) مواجه ساخته بود؛ زیرا مسئول تدارکات از تیم استاد خلیلی و داکتر مدبر بودند. وقتی آنان خارج شدند، اعضای باقی مانده جلسه را شروع کردیم. شورای سراسری هزاره های اهل سنت از داعیه‌ی ما حمایت کردند و گفتند تا آخرین مرحله با شما هستیم. حتی مسئولیت تدارک آب و خیمه را به عهده گرفتند و گفتند ما خیمه و آب آماده میکنیم. این مسئله تا حدودی نگرانی ما را در قسمت تدارکات تظاهرات فردا حل کرده بود. شورای سراسری هزاره های اهل سنت نیز نماینده بعدی شان را که قبل از آن،‌ رحمان رحمانی عضویت شورای عالی مردمی جنبش روشنایی را داشت،‌ به عوض او حاجی پارسایی را معرفی کرد. این اقدام، احساس می کنم که روی موضع‌گیری های بعدی آقای رحمانی در خصوص شورای عالی مردمی – جنبش روشنایی تاثیر داشت و یکی از عوامل انتقادات او، ممکن همین مورد بود. البته این مسئله را با جدیت نمی توانم ادعا کنم، اما فکر می کنم که رحمانی از این اقدام شورای سراسری هزاره های اهل سنت،‌ ناراحت شده بود و دو روز بعد از فاجعه المناک دوم اسد،‌ برعلیه شورای عالی مردمی و جنبش روشنایی موضع گرفت. چگونه می شود که یک شورا (شورای سراسری هزاره های اهل سنت)،‌ تصمیم می گیرد و در آخرین مرحله از اقدام شورای عالی مردمی – جنبش روشنایی برای رفتن به تظاهرات حمایت می کند که شخص آقای رحمانی هم حضور داشت و همه‌ی آنها یکصدا تاکید و تایید کردند و وقتی از جلسه هم خارج شدند،‌ بصورت قطع از موضع گیری شورای عالی مردمی راضی و خوشحال بودند،‌ اما وقتی تظاهرات برگزار گردید و فاجعه‌ی خطرناکی خلق گردید، یکبارگی‌ منتقد شورای عالی مردمی و تصمیمات آن می شود. این یک نوع پارادوکس است که خود آقای رحمان رحمانی می تواند بیشتر توضیح دهد.

پیش‌آهنگان جنبش روشنایی نیز صالون جلسات را ترک کرد و در اتاق های دیگر رفتند. جلسه شروع شد و اقدامات عملی برای برگزاری هرچه باشکوه‌تر تظاهرات سنجیده شد. جلسه تا حدود ۱۱:۳۰ شب دوام یافت و تقسیم وظایف صورت گرفت. جلسه خاتمه یافت و همه بسوی خانه های مان شتافتیم تا استراحت کنیم و فردا، با انرژی وارد میدان شویم. منم رفتم خانه کاکایم. چون فامیل من همه خارج از کشور بودند و هستند، من در خانه کاکا و مامایم زندگی می کردم. وقتی به خانه کاکایم رسیدم ساعت نزدیک ۱۲ شب بود. در حویلی که کاکایم زندگی می کند، در مقابل حویلی حاجی غلام حسین،‌ از اعضای حزب داکتر مدبر و عضو شورای عالی مردمی جنبش روشنایی قرار دارد. دیدم کوچه بسیار ازدهام است و موترهای زیادی در آنجا بودند. متوجه شدم که تمامی موترها، از تیم استاد خلیلی و داکتر مدبر هستند. موتر شخص آقای سعادتی را شناختم و مطمئن شدم که جلسه‌ی آنها در همینجا جریان دارد. من داخل منزل کاکایم شدم. همه خوابیده بودند. من که غذای شب را نخورده بودم و خیلی خسته بودم،‌ با نوشیدن یک گیلاس آب سرد،‌ شب را گرسنه خوابیدم.

خونین‌ترین روز تاریخ (۲ اسد ۱۳۹۵):

دوم اسد فرا رسید. صبح زود از خواب بیدار شدم. بعد از ادای نماز، بدون خداحافظی از خانه بیرون شدم (چون اعضای فامیل کاکایم نمی خواستند که من به تظاهرات بروم و هرروز گوشزد می نمود که؛ لطفا نرو و خیلی نگران من بودند). رفتم بسوی مصلای شهید مزاری. تعداد کمی از عدالتخواهان حضور داشتند. موترها آماده نبود. بلندگوها تیست نشده بودند. بنر روی موترها نصب نگردیده بود. آهسته آهسته عدالتخواهان زیادی جمع شدند. سرک مقابل مصلای شهید مزاری را بسته کردند تا مردم بیشتر جمع شوند. بیرق و بنر و پوستر توزیع گردید. موترها آماده شدند. صف های راهپیمایی منظم گردید. حضور عدالتخواهان آهسته آهسته داشت بیشتر می شد. تقریبا ساعت ۸ صبح بود که عزیز رویش آمد. از من پرسید: سروش دیگران کجا هستند؟ بهزاد و ناجی و مهدوی و… من گفتم آنها میایند. گفت: مسئله کمیته حالت اضطرار چه شد؟ گفتم: «یک کمیته کوچک شکل گرفته که اعضای آن همیشه در ارتباط باشند و وضعیت را درحالت های بحرانی رسد کند و تصمیم بگیرد».

این کمیته در تظاهرات قبلی نیز ساخته شده بود. کمیته حالت اضطرار قرار بود هرلحظه در ارتباط باشند و اگر اتفاقی می افتد و مشکلی پیش می آید، باید تشکیل جلسه دهد و تصمیم بگیرد و تصمیم نهایی را به معترضین اعلان نمایند. بعد آقای رویش گفت خوبست. عزیز رویش رفت. دیگر ندیدم کجا رفت. منم دیدم که گرمی بیشتر می شود، خود را با عجله به کوته سنگی رساندم تا اقدامات پیشگیری از گرمازدگی را بسنجم و دستمال و کلاهی بخرم. رفتم،‌ یک کلاه زرد کلان خریدم و برگشتم. دیدم صف دارد بزرگ و بزرگتر می شود. نزدیک ۹:۳۰ صبح بود که آهسته آهسته از مصلی شهید مزاری بسوی چوک شهید مزاری حرکت کردیم. زمانی که در چوک شهید مزاری رسیدم،‌ در اولین موتر که در آن بلندگوها نیز عیار شده بود بالا شدم. وقتی به طرف مصلی شهید مزاری میدیدم و‌ عشق و علاقه‌ی معترضین برای مبارزه در برابر بی‌عدالتی را مشاهده می کردم،‌ اشک شوق ریختم. صف ها منظم بود و عدالتخواهان پرشور و عاشقانه شعار می دادند. بلاخره با بسیار شکوه و عظمت رسیدیدم در چون دهمزنگ.
حکومت بازهم در برابر معترضین کانتینر گذاشته بود. به هیچ کسی اجازه داده نمی شد که از دهمزنگ به طرف شهر حرکت کنند. نیروهای امنیتی در مقابل ریاست ترافیک و باغ وحش کمربند ایجاد کرده بود و مانع عبور معترضین می گردید. برخی از معترضین دادوفریاد می کردند و میخواستند از کمربند عبور کند. من با تعدادی از دوستان دیگر رفتیم و مانع رفتن معترضین بسوی شهر شدیم. از بس همه احساساتی بودند،‌ مجبور شدیم صورت بعضی از احساساتی ترین آنها را ببوسیم و عذرخواهی کنیم که در دهمزنگ بمانند و ارد شهر نشوند. چون هم کانتینر چیده بودند و هم احتمال درگیری در داخل شهر زیاد بود. ما در شورای عالی مردمی نیز فیصله کرده بودیم که مقصد نهایی ما دهمزنگ است و در همانجا خیمه تحصن برپا می کنیم.
بلاخره وضعیت تحت مدیریت آمد و نیروهای امنیتی هم دیوار شان را مستحکم‌تر کرده بود. سخنرانی در جنوب چوک دهمزنگ آغاز شد. سران شورای عالی مردمی همه بالای موتر کامازی که مجهز با بلندگو بود، هریک پس از دیگری سخنرانی داشتند. همه‌ی عدالتخواهان و معترضین به دور موتر کاماز جمع شدند. من در گوشه ای نشستم تا خستگی رفع کنم. بعد از چند دقیقه‌ی، رفتم بالای موتر و در کنار همسنگران خود قرار گرفتم. همه داشت صحبت می کرد و از تداوم مبارزت و برپایی خیمه ها یاد می نمود. یکی از دوستان صدا زد که برخی از رسانه‌ها میخواهد مصاحبه شخصی هم داشته باشد. من که مسئول کمیته رسانه‌ها بودم، از موتر پائین شدم و با برخی گزارشگران هماهنگی کردم و به آنان وعده دادم کسانی را برای مصاحبه آماده کنم. رفتم پیش بهزاد، دیدم گلویش خشکیده بود و احساس می کردم از فرط خستگی و تشنگی،‌ زبانش به کامش چسپیده است. وقتی گفتم یک مصاحبه بده، گفت: برو به تقی امینی، ناجی یا کسی دیگر بگو. پیدا کردن آنان در جمع هزاران معترض مشکل بود. کسی زنگ موبایل خود را هم نمی توانست جواب دهد. چون سر و صدا زیاد بود. منم برخی از گزارشگران را گفتم که از کی‌ها مصاحبه بگیرند تا موضع دقیق شورا باخبر شوند.اعضای شورای عالی مردمی از بالای موتر کاماز پایین شدند و هرکسی،‌ در یک گوشه‌ ای حضور داشت. یکی عکس می گرفت و دیگری صحبت می کرد. تقریباً‌ ساعت نزدیک به ۲ بعد از ظهر بود. یکی از پیش‌آهنگان آمد و گفت: سروش!‌ یکی ازدوستان زنگ زده که موتر آب و خیمه آمده است اما سربازان و نیروهای امنیتی از چوک کوته سنگی اجازه آمدن به دهمزنگ را نمی دهد. من با برخی ازدوستان دیگر، رفتیم نزد حاجی شاه ولی معاون کمیته نهادها، با موتر وی بسوی کوته سنگی حرکت کردیم. به سرعت خود را رسانیدیم و دیدیم که هیچ چیزی وجود ندارد. نه موتر است و نه هم خیمه و آب. دوباره به سرعت برگشتیم دهمزنگ. ساعت از ۲ بعد از ظهر گذشته بود. در گوشه‌ای نشستم. دیدم شارژ موبایلم تمام شده است. از آصف یوسفی شارژر (پاوربانک) اش را گرفتم تا مبایلم شارژ بگیرد. در گوشه‌ای تنها نشستم. دیدم وکیل یزدان پرست با تعدادی از دوستان آمدند. باهم شوخی کردیم و کمی خندیدیم و عکس گرفتیم. به یزان پرست گفتم: «امروز اگر بمیرم، استخوان قبرغه ام به زمین می‌نشیند. همه کسانی را که می بینید، جنبشی های اصیل، بدون هیچ طمع و توقعی هستند. همه بخاطر عدالت آمدند، نه برای چیز دیگر. »و… یزدان پرست حرفم را تایید کرد و از نزدم رفت.دیدم سر و صدا بلند شد. گفتند همه بروید  وضو بگیرید تا در چوک دهمزنگ نماز ظهر و عصر را ادا نماییم. از جا بلند شدم دیدم بهزاد و ناجی مهدوی یا حرکت کردند به طرف هوتل که در غرب چوک دهمزنگ قرار دارد. تعدادی از دوستانی که در اطراف بهزاد و برخی از دوستان دیگر حضور داشتند،‌ آمدند در جایی که من آنجا ایستاده بودم. همان لحظه تعداد زیادی از محصلین تازه رسیده بودند و آنان گفتند ما امتحان داشتیم و تازه آمدیم و انشاءالله یک روز درمیان در جمع تحصن کنندگان و مبارزین هستیم و خیمه ها را نگه خواهیم داشت. همه به دور من جمع شدند. یکی از وضعیت می پرسید و دیگری از ادامه مبارزات،‌ یکی از تشنگی می گفت و دیگری از گرمای آفتاب. منم یکی پس از دیگری جواب می دادم و به ادامه مبارزات تاکید می کردم.

ناگهان یک صدای بسیار خطرناکی بلند شد. صدای که اصلا نفهمیدم چه بود و چه شد. احساس کردم یک سطل آب بصورتم پاشیده شد و من به زمین خوردم. دیگر نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم که گرد و غبار نبود. خودم را تکان دادم که بدانم چه شده است. وقتی سرم را از زمین بالا کردم، متجوه شدم که انفجار شده است. خواستم بلند شوم، اما نتوانستم. تمامی عزیزان و دوستانی که در پیش روی من قرار داشتند و باهم صحبت می کردیم، همه تکه تکه شده و به شهادت رسیده بودند. بیشتر از ۴ متر از محل انتحاری فاصله نداشتیم. من در بین سه لا دوستان و سربازان عدالتخواه قرار داشتم. وقتی بمب انفجار نمود، آنان سپر شده بودند و همه از بین رفتند،‌ فقط من زنده ماندم. زنده ماندن من در جایی که من قرار داشتم،‌ معجزه‌ی بزرگی بود و است. اینکه در زنده ماندن من چه حکمتی وجود دارد و من در قید حیات هستم را نمی دانم، اما وقتی دوستان و عزیزان من در برابر من سپر شدند و همه از بین رفتند و من زنده ماندم، واقعا مرا رنج می دهد. همیشه این تکه را یاد می کنم و به آن ایمان دارم که؛ این رسم جوانمردی نیست که من زنده بمانم و عزیزان همسنگر من، قربانی گردند. بازهم، البته حکمتی وجود داشته و دارد که من زنده هستم و فعلا هم در خط مبارزه قرار دارم.
به بار دوم از جا بلند شدم. وقتی ایستاده شدم،‌ هیچ چیزی را درک کرده نمی توانستم. فقط همینقدر می دانستم که انفجار صورت گرفته و من هم زخمی شدم. هی به دور خود می چرخیدم. خون ریزی زیاد داشتم. صورتم کاملا سوخته بود و خیلی سوزش داشت. چره های که در پاهایم اصابت کرده بود،‌ توان راه گشتن و ایستادن را از من گرفته بود. سه چره‌ ای که در شکم ام خورده بود، خونریزی داشت. با خود می گفتم، حالا که زنده هستم باید کاری کنم که از خونریزی نمیرم. هی به دور خود می چرخیدم و می چرخیدم. از همه جا داد و فغان بلند بود. یکی سر در بدن نداشت و دیگری با سر بی تن در هر طرف افتاده بود. یکی با پاهای بریده داد و فریاد می کرد و دیگری با شکم پاره و روده های بیرون افتاده حتی توان فریاد زدن و کمک خواستن را نداشت. و…

دیدم وکیل یزدان پرست بازهم پیدا شد. صدا زدم وکیل صاحب حالم خوب نیست. یزدان پرست با بسیار عجله مرا به داخل موتر خود انداخت و بسوی شفاخانه حرکت کرد. در راه از حال بیحال شدم. دیگر ندانستم که کجا هستم و چه شده است. وقتی به هوش آمدم، دیدم در داخل شفاخانه هستم. خونریزی جریان داشت. هر لحظه داشتم ضعف می کردم و از خود بیخود می شدم. تشنگی بیشتر از سوزش تمام وجودم، طاقتم را طاق ساخته بود. فقط در آرزوی یک جرعه آب بودم که اگر کسی لطف کند. اما انگار هیچ کسی آماده نبود که برایم آب دهد تا حلقم تر شود. گاهی به هوش بودم و گاهی بی هوش. بار دیگر وقتی به هوش آمدم، خود را در شفاخانه‌ی دیگر دیدم. دیدم مرا از شفاخانه اولی (ابن سینا) به شفاخانه استقلال منتقل نموده است. مرا بردند به عملیات خانه. وقتی علمیات تمام شد،‌ مرا بیستری ساختند. صدا را درست شنیده نمی توانستم. هردو پرده گوش‌هایم کفیده بود و از بین رفته بود. تمام وجودم می سوخت. گیج و سردرگم بودم. نگران تمامی کسانی که در کنارم بودند،‌ بودم. از هیچ کسی اطلاع نداشتم.

همه داشتند به عیادتم می آمدند. وقتی از وضعیت می پرسیدم، هیچ کسی هیچ چیزی نمی گفت و این خیلی نگران کننده بود. تا ساعت ۲ شب دوستان یکی پی دیگر به شفاخانه می آمدند. من از تمامی کسانی که نزدم می آمدند، فقط یک چیز می خواستم و آن اینکه؛ لطفا سنگر را رها نکنید. حالا ما را به خاک و خون کشانیدند، نباید کوتاه بیاییم. هزینه‌ی بسیار بزرگی را پرداختیم و… بعدها هرلحظه خبر پرپر شدن یکی ازدوستان به گوشم می رسید. دولتشاهی ما را تنها گذاشت، سیغانی دیگر در بین ما نیست. معمار با تمام آرزوهایی که داشت از بین ما رخت بر بست. و… طاقتم طاق شده بود و فقط دلم دهمزنگ میخواست. اما چه کنم، هیچ راهی جز خوابیدن در بیستر بیماری نداشتم.

تمام

نگارنده این روایت اصغر سروش عضو شورای عالی مردمی جنبش  روشنایی است. 
او یکی از برگزار کننده گان اعتراضات جنبش روشنایی در کابل بود و در تظاهرات ۲ اسد سال گذشته 
در میدان دهمزنگ "میدان شهدای روشنایی" به شدت زخمی شد. و ماه ها در یکی از شفاخانه های هندوستان بستری بود.
 اکنون وضعیت آقای سروش خوب است و به فعالیت هایش در چوکات جنبش روشنایی در کابل ادامه می دهد.

Leave A Reply