نویسنده: د کتر حفیظ الله شریعتی سحر

(یادی از ایزد بانوی شعر فارسی دری بانو شکریه عرفانی)

کویته پاکستان:

در کویته هزاره ها به گویش فارسی هزارگی از نوع کویته ی آن صحبت می کنند که ترکیبی از فارسی به گویش هزارگی، اردو، پشتو و انگلیسی است. این لهجه روزگار خوشی ندارد. به زودی در اثر جهانی سازی شدن فرهنگ و زبان انگلیسی و تسلط رسانه ای فرهنگ پاکستانی و زبان اردو و کم رنگ شدن فرهنگ بومی هزارگی و احساس قومی از این لهجه ته رنگی باقی نخواهد ماند. تکانه ای کوچکی لازم است تا بتوان این لهجه را از گردنه ای گویش هزارگی خارج کرد. اگر گویشوری و یا لهجه وری از این گونه ای زبانی هنوز باقی است به خاطر حس قوم گرایی و فشار قومی و سیاسی اقوام دیگر پاکستانی بر هزاره های کویته است.

دکتر حفیظ الله شریعتی سحر

این لهجه خشین، نارسا، بدساختار و از نظر دایرۀ واژگانی بسیار فقیر و کم بونیه است، که هزاره های لهجه ور کویته ی برای جبران آن به وام واژه های بیگانه روی آورده اند. به طور نمونه اگر بگویند امروز هوا خیلی آلوده است، می گویند: آج پلوشن د حای درجه است. در این جملۀ خبری فقط یک فعل کمکی فارسی است که آن هم(است) است، بقیه همه اردو و انگلیسی اند. از طرف دیگر اندیشه مغولی بودن هزاره ها که گفتمان غالب هزاره های این دیار است و مبارزه با فارسی از نوعی ایرانی آن و فارسی ستیزی از نوع افغانستانی آن، آنان را در چنبرۀ بی زبانی گرفتار کرده است. لذاست که گاهی هزارگی را زبان می خوانند و گاهی هزاره ها را بازماندۀ چنگیزخان مغول می دانند. این درحالی است که با توجه به ساختار گویش هزارگی این زبان گفت و گویی گویش است نه زبان و از بستر تاریخی اویستایی، پهلوی و فارسی دری بر خاسته است.

با وجود چند در صد وام واژۀ ترکی و مغولی نمی توان حمل بر پیشینه ای ترکی و مغولی آن کرد. این وام واژه ها در بسیاری از گویش ها و لهجه های فارسی دری وجود دارد.(رجوع شود به گویش هرات، بدخشان، غور و پروان که از چاب بر آمده اند). برآگاهان پنهان نیست که در حوزه زبان شناسی فارسی و همگانی شاخص در شناخت زبان، گویش و لهجه ساختار (دستور) زبان است نه چند در صد وام واژه بیگانه. و خود آشکار است که گویش هزارگی ساختار فارسی دارد و وجود کهن واژه ها و آواهای بس کهن اویستایی، پهلوی و فارسی دری گواه بر آن است. به طور نمونه به این جمله نگاه کنید: جمه امشو میمون از مویه(جمعه امشب مهمان ماست) برمی دانیم که ساختار هر دو جمله یکی است، فقط ویژگی گویشی باعث بریدگی و تراش خوردگی جملۀ هزارگی شده است. حالا کجایی این جمله نشان دهنده ی پیشینه ای ترکی و مغولی آن است. اگر وام واژه ها دلیل بر ترکی و یا مغولی بودن گویش هزارگی شود، این موضوع باید در مورد زبان اردو بیشتر صادق باشد. چون بالای سی در صد از زبان اردو را واژه های فارسی تشکیل می دهد و کسی آن را با پیشینه ای فارسی و یا فارسی نمی داند. زیرا ساختار زبان اردو سانسکریتی است. پشتو نیز چنین است.

این مقوله در مورد رابطۀ زبان فارسی و عربی نیز صادق است اما فارسی عربی نیست. از طرف دیگر اگر به منافع کلان تاریخی و پیشینه ای تاریخی هزاره ها نگاه کنیم چه سودی برای هزاره ها از نظر تاریخی دارد که باید آن ها و زبان آن ها را ترکی و مغولی خواند. البته در ترکیبی بودن نژاد هزاره ها کسی شک ندارد. هزاره ها یک نژاد ترکیبی است و یک فرهنگ ترکیبی دارد. به طور نمونه در بافت نژادشناختی تاریخی هزاره ها سیدها، بیات ها، قزلباش ها و در عموم شیعیان افغانستان که در هزارستان زندگی می کنند، هزاره شمرده می شوند. همین طور خود هزاره ها دارای بافت های متفاوت از ترکان باستان، ترکان پسینی، ایرانی ها و مغول ها هستند. در حالیکه سیدها عرب اند و دیگران هم ترکان خراسانی و تبریزی. همین طور سیدها بافت یک دست ندارند. بر اساس باور تاریخ شفاهی مردم هزاره که باید هم درست باشد، سیدها ترکیبی از عرب های هاشمی نژاد، عرب های غیر هاشمی نژاد، ایرانی ها، ترکان، پشتون ها و تاجیکان اند. به طور نمونه در باور شفاهی هزاره های غزنی سیدهای حیدری یا شش پر در اصل پشتون اند.

نوع زندگی، جسارت، شجاعت و پنهان کاری آن ها بر این باور صحه گذاشته است. البته برخی ها آن هارا یهودی می دانند که از نظر تاریخی درست بنظر نمی آید. همین طور برخی از دسته های سیدهای بهسود و پروان را تاجیک خوانده اند. این باور چه راست باشد و چه نادرست بر یک چیز تکیه دارد و آن ترکیبی بودن بافت قومی سیدهای هزارستان است. شاید برخی بگویند همۀ این سیدها شجره نامه دارند و این نظر اثبات نشده از ریشه بی معناست. می توان گفت که شجره نامه نمی تواند گواه درست بر اصالت قومی مردمی باشد. زیرا ساختن شجره نامه که کار سختی نیست. به گواه تاریخی در دوره های مانند عهد به روزی علویان در خراسان و طبرستان و شاید هم غورستان بسیاری چه بسیار شجره نامه ها که نساختند. به دیگر سخن به یاد داریم که تاریخ نویسان شفاهی هزاره چه مقدار شجره نامه که درست نکردند. در برخی از این شجره نامه ها هزاره ها را به چنگیزخان مغول رسانده اند و در برخی دیگر به ایرانیان باستان و به ویژه رستم و پدران اسطوره یی اش. و در برخی دیگر مستقیم به آدم صفی الله (ع). در جاغوری شامول زی ها، بیات ها و قزل باش های زندگی می کنند که هزاره اند و هرگز خوشبختانه خود را در چاله ای بی هویتی نینداخته و هزاره مانده اند. زیرا آنان به درستی می دانند که هزاره یک قوم نیست بلکه یک پوشه و یک فرهنگ است.

هرکس این فرهنگ را داشته باشد، هزاره اند. یکی از این شاخص های فرهنگی زبان گفت و گو یا گویش هزارگی است که گویشوران آن هزاره اند. پس سیدها هزاره اند و تا زمانی که فرهنگ هزارگی داشته باشند، هزاره محسوب می شوند. اما زمانی که دیگر شدند، دیگرند. هر هزاره ای هم زمانی که دیگر شود دیگر است. نگارنده در نشستی با مرحوم سید کاظمی و عالمی بلخی به آن دو بزرگوار گفتم شما زمانی غیر هزاره اید که گویشور هزارگی نباشید و خانواده های تان با فرهنگ و گویش هزارگی زندگی نکنند. آیا واقعا ظالمانه نیست که سید انور عزیز با آن حنجره طلایی و کلک های زرین دمبوره نوازی در موسیقی هزارگی و سید ابوطالب مظفری باغچاری شاعر بزرگ مردم ما که سرایندۀ دمبوره نامه و نویسندۀ مخته های هزارگی است؛ هزاره نباشد.

همین طور دکترسید عسکر موسوی و صدها عزیز دیگر. پس بنابر این در مورد بافت شناختی هزاره ها به ناچار باید بافت قومی هزاره ها را ترکیبی و هزارگی را یک فرهنگ فراگیر دانست تا بتوان بر مشکلات چند هویتی درون قومی غلبه کرد. زیرا اندیشۀ شیعه گرایی و راه حل آن نشان داده است که نمی تواند راه بجایی ببرد. وقتی هزاره باشیم، شیعه هم هستیم. به راستی هزاره های سنی و اسماعیلی چه گناهی کرده اند که باید برما باشند. راه جز این در شرایط فعلی برخطاست و آینده اندیشه ای از آن خود را دارد. پر واضح است که وام واژه های ترکی و مغولی ریشه در این ترکیبی بودن نژاد هزاره ها و همجواری آن ها با ترکان باستان و امروزی دارد.

نمی دانم چرا به اینجا رسیدم و از اصل مطلب باز ماندم. بگذریم که این رشته سر دراز دارد.

باری دوران نوجوانی و جوانی ام را در چنین بستر فرهنگی و اجتماعی گذراندم. و ادب آموختم، کارکردم و درس خواندم. پسانگاه نمی دانم چرا به شعر و ادبیات این معجون کشنده و باز آفریننده دل بستم و سر از کار شاعری در آوردم.

در آن روزگار نه کتابی از شاعران معاصر در دسترس بود و نه شاعری معاصری در کویته می زیست. چند کهنه شاعری هم اگر وجود داشت هنوز ساقی نامه می سرودند و الگوی شاعری آن ها اقبال لاهوری بود. من مجنون در پی شعر سپید بودم و باری به کتابخانۀ فرهنگ جمهوری اسلامی ایران شدم و با شاعران انقلابی ایران آشنا شدم که به نظرم در آن روزگار بسیار نو می آمدند و با ولع تمام شروع کردم به خواندن و آموختن از آن ها. روزی در هنگام ورق زدن مجله های ادبی کتابخانه به فصلنامه دردری برخوردم و ناباورانه آن را خودی یافتم. نشستم و شروع کردم به ورق زدن و با عجله گزارش وار خواندن تا به صحفۀ شعر رسیدم.

در این بخش به خانم شاعری برخوردم که در معرفی خود گفته بود: که از جاغوری است و در قم زندگی می کند. شعرهای او بسیار نو و زیبا بودند. از شعرها کوپی برداشتم و شب چندبار خواندم و غزلی با همان وزن و قافیه سرودم. او خانم شکریه عرفانی بود.

ایران:

سال هفتادنه ایران آمدم و در قم به سراغ خانم عرفانی شدم، گفتند که در تهران ساکن است. پس از چندی او را در حوزه هنری تهران در حلقۀ شعرخوانی بچه های افغانستانی دیدم. بانوی بود زیبارو و نیکو سیرت که در هردو صفت در میان دوستان و هم نسلانش سر آمد، می آمد. وقتی نوبت شعر خوانی به وی رسید. غزلی را بسیار نیکو خواند و غوغای آفرین و احسنت را بر لب های مخاطبان شعرش به جریان انداخت. از آن پس همواره او را در نشست ها و جلسه های ادبی در تهران و هر پنچ شنبۀ حوزه هنری می دیدم.

او هربار با شعر نو می آمد و از همه نیکوتر می سرود. شعرهای او ساختار زیبا و درونمایۀ خاصی داشت که او را در میان ما شاخص تر می کرد. او همواره در حال آفرینش و رشد بود و همواره زیبا می سرود. شعرهایش چه سپید و چه غزل از همه بهتر بود و رنگ و بوی خاصی داشت. در نقد شعرهای بچه ها هم نیکو نقد می کرد و آگاهانه دوستان شاعر را راهنمایی می نمود. وجود او در جمع ما ضروری بود و روزی که نبود کمبودی اش به شدت احساس می شد. او در این مدت همرا با آفرینش های ادبی و نقد خوانی، در تهران به صورت علمی ادبیات فارسی خواند و نقد هایش علمی تر شد.

در حلقۀ ادبی تهران روزهای که احساس می شد باید در پی اتاق فرهنگی برای شاعران بود. او از همه بیشتر دغدغه داشت که باید خانه ادبیات افغانستان شکل قانونی به خود بگیرد. در نشست های آغازین خانه ادبیات او از همه پیش قدم بود و به همت او و دیگر دوستان مان، خانه ادبیات افغانستان در حوزه هنری تهران به صورت مستقل شکل گرفت. او از اعضای جدی و همیشگی خانه بود. در روز افتتاح خانه او بیش از همه خوشحال بود و کار می کرد. در این روز با خواندن شعر او خانه ادبیات رسمی شد و از آن پس همواره برای بهتر شدن خانه تلاش می کرد. پسین ها که خانه ادبیات به صورت جدی پا گرفت و جشنواره قند پارسی شروع به کار کرد. او همواره همکار جدی این برنامه ها بود و همه با وجود او و همکاری های کارشناسانۀ او دلخوش بودند.

مسکو

باری از همان روزهای تلاش برای شکل گیری خانه ادبیات او گاهی با ما نبود. می شنیدم که میان مسکو و تهران در رفت و آمد است. سرانجام در مسکو تاب نیاورد و در تهران مقیم شد و با ما در بهتر شدن خانه ادبیات به صورت جدی همکاری کرد. در این سال ها بدون سرو صدا در مسکو مجموعۀ ادبی وی به چاب رسید و در حوزه هنری تهران در حلقۀ دوستانه با شاعران افغانستانی به همت سید ضیا قاسمی برای کتاب ایشان نقد برگذارشد. و محمد حسین جعفریان شاعر ایرانی در نقد کتاب وی حرف زد و او را شاعری با شعرهای بی نظیر خواند.

خاطره های به یادماندنی

شاعرما پسری زیبای داشت که همواره او را با خود می آورد و ما همه او را دوست داشتیم. من در مسیر رفت و برگشت بیشتر وقت ها او را در آغوش می گرفتم و او با ما خو کرده بود. آن قدر دوستش داشتم که اگر روزی نبود احساس غمگینی می کردم. او مرا عمو صدا می زد و من احساس شادمانی می کردم. هنوز آن صدای زیبا درگوش هایم زمزمه گر است و دنیای زیبای کودکانه اش روی شانه هایم خوش نشین. او باید الان بزرگ شده باشد و شاید مارا فراموش کرده باشد و شاید هم به یاد داشته باشد. پسین ها دختر نازدانه ای از ایشان در حلقۀ ما پیوست که هنوز کوچک و نوزادی بیش نبود. از وی چیزی زیادی در ذهنم نیست و اکنون وی نیز باید بزرگ شده باشد.

روزی قاسمی عزیز و خانمش محبوبه ابراهیمی که هرکجا هست خدایا به سلامت دارش، به من زنگ زد که در خانه خانم عرفانی مهمانیم. ذوق کردم، دیدن خانه یک شاعر و بانوی بی نظیرما دیده نی بود. او خانه ای ساده و زیبایی داشت و پر از سادگی و تازگی بود. کتاب بود و کتاب و همه منابع کهن و نو زبان شیرین فارسی. شاعر ما پیچیده در حجب و حیای یک دختر زیبای هزاره بر ما وارد شد. وی با دست های شاعرانه اش برای ما آشپزی کرده بود و دست پخت بسیار نیکوی داشت. در پایان مهمانی برای ما شعری را که تازه برای دخترش که بسیار دوست می داشت سروده بود؛ خواند که سرشار از زیبایی های مادرانه بود.

دوباره مسکو

پس از چندی شاعر ما دوباره به مسکو رفت و دل از ما برگرفت. دوباره برگشت و کوتاه ماند و بدون سر و صدا رفت و دیگر بر نگشت. در نبود او جایش در جمع شاعران خالی بود و همواره کمبودی اش احساس می شد. در این سال های تلخ آمدن و شدن او یکبار به افغانستان رفت و با شعر بسیار تلخی برگشت. و با دیدن وطنش که تکه تکه اش می خواست راهی مسکو شد و دیگر برنگشت.

کابل:

درجاغوری بودم که دوستی گفت شاعرما در قره باغ است و گفت در کنار رودخانۀ سنگماشه دیده شده است. من در جاغوری چوپانی می کردم و راه پیامبران الهی را می رفتم، لذا نتوانستم سراغی از او بگیرم. راه خراب بود و طالبان راه قره باغ را بر ما بسته بود. در پایان تابستان که دلتنگ از خدا حافظی با قریه سایه خانه و مردمان پاک و بی آلایش پیدگه و گوسپندان عزیزم، راهی بازگشت به ایران شدم، مسیر کابل را برگزیدم. در کابل فرید خروش تلفن بانو عرفانی را به من داد و او را در کارتی سه دیدم. گفت از پاکستان به غزنی رفته و از آنجا به کابل آمده است. از دیارش بسیار گفت و بسیار تعریف کرد و اینکه وطن چه نعمت است بزرگ.

در پایان سخن گفت: نمی داند چگونه به دیدار خانم خالده فروغ برود. گفتم بیکارم و خوشحال می شوم که شما دو شاعر بزرگ را به هم برسانم. مسیر پل سرخ تا دانشگاه کابل را پیاده رفتیم و از مقبره سید جمال هم دیدن کردیم. وقتی به دفتر خالده فروغ در دانشکده ادبیات فارسی رفتیم، او نبود. به ناچار مسیر آمده را برگشتیم. در شب دیگر انجمن قلم افغانستان برای همۀ شاعران برگشته از غربت نیکوداشت گرفته بود که وی پیش از من با شعر زیبایش، مارا شادمان و سرشار از لذت ادبی ساخت.

در غروب دیگری فرید خروش زنگ زد که برای افطاری دعوتیم. در رستورانی در چارراه پل سرخ با بانو افطار کردیم و او دوباره از سفرش به منطقه گفت و بسیار تعریف کرد. من که دلم برای دره ها و گوسپندان پدرم تنگ شده بود با او موافق بودم و دیگران مانند غلام رضا ابراهیمی، فرید خروش و علی پیام ناموافق و می گفتند که منطقه برای دیدن خوب است نه برای زندگی کردن که جهنم است سخت و طاقت فرسا. او آن شب شاد بود و از دیدار وطن بسیار خوشنود. او را تا دشت برچی همراهی کردیم و با خدا حافظی تلخ بدست گذر روزگار سپردیم. و دیگر او را تا امروز ندیدم.

استرالیا

از کابل به مسکو برگشت و هوای سرد مسکو او را خوش نیامد و راهی دیار غربت دیگری شد و به دیار دوری- استرالیا رفت و دیگر از وی بی خبر بودم.

تهران

در تهران در بستر بیماری بودم که زنگ زد و گفت که بسیار متاثراست که شما را در بستر درد می بینم. صدایش گرفته بود وگویا ترسیده بود که سرطان من را از پا در خواهد آورد. گفتم خوبم و زنده ام، نگران نباشد. درآن روزها این نوشته ای تلخ را در وبلاکش گذاشته بود.

تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد

حفیظ الله شریعتی را آخرین بار درکابل دیدم. شبی که به اتفاق چند تا از دوستان مهمان فرید خروش

بودیم. می گفت که سه ماه تابستان را چوپانی کرده و ما داکتر صاحب گفته سربه سرش می گذاشتیم.

می گفت که این سه ماه را از ته دل خندیده و از ته دل گریسته است. راستش به حالش غبطه خوردم آن شب.

اینکه انسان از ته دل خنده کند و بگرید خوشبختی است که نصیب هرکسی نمی شود در این زمانه ی

نفرین شده ی طاعونی .

حالا حفیظ الله شریعتی ناخوش است. چند روز قبل برایش تلفن کردم .صدایش خسته بود و می گفت

که تازه از بیمارستان خارج شده است. می گفت مراحل مقدماتی درمان را شروع کرده است و گفت که

برایش دعا کنم. آرزوی بهبودی کردم و به خدا سپردمش.

و راستی امید دارم که خوب باشد و زنده و همچنان زنده و زنده.

(نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387توسط شکریه عرفانی)

کابل:

کابل در دفتر کمیسیون شکایات انتخاباتی در فیس بوک با او رو برو شدم، غمگین بود و حرف های پر از یاس و ناامیدی زد. از تنهایی در استرالیا گفت. به او حق می دادم. او وطنش و مردمش را دوست داشت. از خانواده اش جدا افتاده بود. به یاد دارم که استاد شریف سعیدی و استاد حمزه واعظی نیز چنین احساس تلخ دلتنگی را در نخستین روزهای غربتش داشتند. اما پسین ها عادت کردند و اکنون دل خوشند. گفتم اولش است و نگران نباشد و به زودی عادت می کند. گفت در این دیار هرگز عادت نخواهد کرد.

تلخ نوشت و من در میان بغض گلو و حلقه های اشک او را به دلداری خواندم که آدمی به شرایط خودش را وفق می دهد. اما تلخ نوشت و اشک های من را در آورد. گفت برای شعرهایم نقد بنویس. گفت می داند دوستان خانه ادبیات او را فراموش کرده است. گفت می داند که دیگر فراموش شده و از خاطره ها رفته است.

گفت که دیگر کسی او را شاعر نمی خواند. گفت که دیگر جایی برای شعر خواندن ندارد. گفتم که او را فراموش نکرده ایم و نخواهیم کرد. گفتم جایش همواره در جمع دوستان و خانه ادبیات خالی است. گفتم که دوستان همواره از وی به نیکوی یاد می کند. گفتم که همه دوستان شاعر او را دوست دارند و شعرهایش او را در دل های ما زنده نگه داشته است. گفت که باور نمی کند. گفت که من را می شناسد و می داند که دل کسی را نمی شکنم.

تلفن گرفت و در دانشگاه ابن سینا بودم که زنگ زد. صدایش گرفته بود و بسیار غمگین به نظر می رسید. تلخ تر از هر تلخی از روزگارش گفت و از سفرش و از کوچ دوباره و چند باره اش و از غربتی به غربت دیگر و از تنهایی هایش و از تنهایی های بچه هایش. اشک حلقه ام کرده بود و نمی دانستم که چه بگویم. گفتم و او باور نکرد. تلخ و غمگینانه سخن گفت و شام غم انگیز و دلگیری بر من رقم خورد. با گلوی پر از بغض و اندوه های بی پایان او را به خدا سپردم که با او هیچ کس تنها نیست.

اکنون روزها از آن تلخ روزها می گذرد. از او خبر ندارم، نه تلفنی و نه میلی. نمی دانم عزیز شاعر ما چگونه است. هنوز غمگین است و تلخ می گوید و می نویسد. به وبلاکش سر می زنم دیر به دیر عوض می شود. سر در کار نوشتن و سرودن ندارد. می ترسم و بسیار می ترسم. عزیز شاعرمان را چه شده است. چرا نمی نویسد، چرا وبلاکش به روز نیست. غربت تلخ سفر بر او چه کرده است.

ای وطن دور و دیار بی کسی های استرالیا! با عزیز ما چه کرده ای که خاموش است. دریا، کوه ها، سرزمین دور دست استرالیا! بر عزیز سفر کردۀ ما مهربان باش. او شاعر و نازک اندیش است. مبادا دلش را بشکنی و اشک ها یش را بریزانی که در آن صورت ترا نخواهیم بخشید و نفرین ابدی ما را خواهی خرید.

شکریه عرفانی

بانوی غزل های دلتنگی هزاره های وطنم! بنویس و از خودت و از تنهایی هایت بنویس. هزاره های غریب وطنم چندتا چون تو دارد که خاموشی برگزیده ای. دختران و مادران هزاره و وطنت بی کس اند و غمگین. هنوز کتک می خورند و با بغض می خوابند. دختران وطن وهزاره های دیارت تنهایند و کسی نیست که درد دل های آن ها را بنویسد. شریفه بیوه شده است، شوهرش در دشت قره باغ بدست طالبان تکه تکه شده است. ریزه گل برادر مرده است. برادرش را کوچی ها سر بریده اند. پری پدر ندارد، پدرش مدت هاست سرگم رفته است.

عزیز هزاره های بی کس وطنم! از دختران بیکس و لب دوخته ای قره باغ، جاغوری، دی کندی و از سکینه و صغرای بیکس بنویس.

شاعر! مردان دیارت اسیرانی بیش نیستند و لبی برای سخن نیافته اند. بیا و از آن ها یادی کن. آن ها مظلومان تاریخ اند. هنوز فریادهای تلخ هزاره های قتل عام شده در دره های ارزگان، زمین داور، افشار، کنده پشت و دشت قره باغ از درون تاریخ به گوش می رسد. هنوز دشت قره باغ قربانی می گیرد. هنوز هزاره هایت در وطنش که هیچگاه برای آن ها وطن نبوده است با ترس و لرز زندگی می کنند. هنوز گرگ های کشمیری زوزه می کشند و هنوز فریاد گل مامد از قریه های هم جوار قریه ات با آهنگ مخته شنیده می شود. هنوز ناله های جان کندن خالقو از میان تکه های گوشت و توته های بدن قربانیان استبداد به گوش می رسد.

شاعر! شیرین هزاره یادت هست. فراموش که نکرده ای! کوه چهل دختران را می گویم. چهل فرشته و چهل زیباروی ارزگانی را می گویم. هنوز تکه های پیراهن آن ها روی خاربوته ها دیده می شود. نه باورم نمی شود فراموش کرده باشی. می دانم قبر نیکوی آن ها گمنام است و هنوز کسی سراغی از قبر گم شده ای آن ها ندارد. بیا با دختران جاغوری و قره باغ قبر آن ها را پیدا کن و فاتحه ای بر آن ها بخوان. از آن ها بنویس، باور کن نسل فعلی و فردای ما همه را از یاد خواهند برد. مگر دی دوی های شان را فراموش نکرده اند. غزل های هزارگی را می گویم که دیگر از درون دره ها و کوه پایه های هزارستان شنیده نمی شود. بیا همه را زنده کن و شادی را و آواز را به خانه ها بر گردان.

شاعر غریب دیارم! من نیز مثل تو تنهایم و غمگین و در تهران و در کنار خانواده و مردمم در همه جا در غم غربت غریبی دچارم. غربت جا و نشان نمی داند. در وطن و در دیار دیگری دامن کشان در پی ماست. ما نسل سوخته ایم و همه چیز مان را از دست داده ایم و یا از ما گرفته اند. من مانند تو و تمام هم نسلانم شلاق ستم دیرینه از دوست و دشمن را بر تن دارم. شیارهای تلخ تنم گواه بر این ادعاست. فقط می توانم و می نویسم و بیشتر از مردم غریبم می نویسم و می دانم که کسی نمی خواند و مسخره ام می کند. و می دانم و خوب هم می دانم اما می نویسم و بر سر آن خواهم مرد.

شاه بیت غزل تلخ روزگار اندوه بار ما! ترا به خداوند می سپارم و نقدی کوچکی که بر کتابت نوشته ام در پایان می آورم و نقد جدی را می گذارم برای نوبت دیگر.

خدا نگهدار شاعر روزگار تلخ وطنم، خدا نگهدار عزیز سفر کرده ای ما و به خداوند می سپارمت.

با زبان تنهایی

سروده: بانو شکریه عرفانی

مسکو: 1379

شکریه عرفانی بخشی از روان شعرانه خود را در واژه ها و مصراع های غزل نو کلاسیک خویش منعکس کرده است. اگر بپذیریم که شاعري خود نظام نشانه شناسي و نمادپردازي است، او در این مجموعه( بازبان تنهایی) با اوج و فرود از پس این نظریه بر آمده است. یعنی پيشينه ي قومي و تاريخي، تجربه و دانش شاعر، نظام زبان و انديشه ي وي همه و همه نظام نشانه شناسي و نماد پردازي شاعر است که او را در خود باز می نماید. این نظام از نشانه ها ونماد پردازي ها مستلزم شناخت آثار و شخصيت شعري شاعر ماست:

بهار را دوست می دارم

برای دو گنجشک کوچک اردیبهشت ماهش

که بر شاخه هایم

پریدن گرفتند…

مجموعه غزل و شعر سپید شکریه عرفانی به لحاظ معنایی مناظره یا گفت و گو میان امید و نا امیدی است. این مجموعه در روز های آوارگی شاعر در ایران سروده شده است. گفت و گویی میان خروشیدن و آرامش، گفتن از زن بودن و پذیرفتن هنجار ها و باور های اجتماعی که او را در خود بافته و تنیده است. عرفانی مسایل اجتماعی و سیاسی را در محتوای عاشقانه سرایی به هم آورده، این هم آوردی در شعر او خوش نشسته است. اگر چند شعرهای او به لحاظ مضمون دارای منحنی های اوج و فرود است به این معنی که عصیان، گلایه، شوریدن و گداختن شاعر در پایان هر بند برسطرهایی سرشار از آرامش و لطافت های آوایی و معنایی، قرار و سکون می گیرد. از این رو، تخیل در آفرینش تصاویرتازه، استحکام فرم و محتوا و قدرت اوزان و قوافی، موید این مطلب است که مجموعه مورد نظر محصول غلیان و سیلان عمیق حسی و درونی شاعر است نه کوشش در پرداختن به قافیه پردازی های بی رنگ و نخ نما تا او را از دیگران به زور متمایز کند. عرفانی در این دفتر از عهده ی آفرینش تصاویر، خیال و سایر عناصر ادبی تازه به خوبی بر آمده است که در قالب نو کلاسیک، حضور جذاب و امروزی دارند:

اگر

نوازش انگشتانم

سنگینی چکمه های سوارانی را دارد

که برای کشتن تو

تمام مرزهای تنت را

زیر و رو خواهند کرد

گناه از من نیز نیست محبوبم.

درونمايه ي شعر این مجموعه حاکي از نوع خاص روايت اجتماعي- سیاسی است. زبان شعر شاعر زباني ساده، یکدست و گاهی فاخر است. فضايي خشن چند دهه جنگ در آن وهمناک و هول آور ترسيم شده است. از نظرمحتوا مي توان شعر را انديشه محور تعريف کرد اگر چند از فرم شاعرانه تهی نیست. این ویژگی را می توان در شعر زیر به خوبی مشاهده کرد:

تا تو

تنها تو

بخواهی

وطنت بازوان برهنه ی من باشد.

نخواستی

و مشتی دروغ

همه ی آن چیزی بود که تحویلم دادند

هرگز نیافتمت

پس از آن

این تن

زندان تاریک دیوانه ای شده است

که روزی هزار بار

درآن خود را به دار می آویزد

و نمی میرد.

(تهران: خوابگاه شهید ورامینی، ساعت چهار شب، روزهای سرد زمستان 12،10،1389).

(با خون دل نوشتم نزدیک …

منبع : گریه های مریم مصلوب

اشتراک گذاری.

۳ دیدگاه

  1. qissa az koja shoro shod wa da koja khalas shod, diga hafizolla jan , hazarahai quetta az 100 sal ziad mosha ki mohajir pakistan shodan , baz chitor lahje shi tagheer nakana, duwom baz mebinim ki hazarahai ki da amrica, australia ya euoropa astan 20 ya 30 sal bad chitor hazaragi gap mizanan, ki khad bekhi hazaragi az yadshi raftan wa pag shi da zoboni engilisi ya diga zobona khad gap zadan,

  2. عبدالله در

    سلام به حفیظ الله جان
    چقدر روان می نویسی مرد. بسیار خوش شدم.چند وقتی بود حرف دل نشنیده بودم. کم کم داشت از یادم میرفت که ما هم دلی داریم. راستی خانم عرفانی در آدلاید زندگی میکند. حتما سلام شما را به ایشان خواهم رساند.

    با غصه سفر کردیم
    از فصه گذر کردیم
    افسانه شدیم اما
    از شکوه هذر کردیم
    جایی برای گلایه نمانده ، امیدوارم هر چه زودتر دادگاه الهی برپا شود.تا شاید این همه گلایه جوابی پیدا کند.

  3. بدون هیچ گونه تعصب باید گفت که لهجه کویتگی بسیار زشت و زمخت و شنیدنش به گوش سخت میاید.

پاسخ به عبدالله لغو پاسخ‌