نگارنده: اسحق موحدی

ساعت ها میان سنگ و صخره و بوته و برف راه پیمودیم تا به نوک قله رسیدیم. قلهء بلندی که از هرطرف بر مناطق اطراف خود اشراف داشت و میتوانست دشمن را خوب زیر نظر داشته باشد. سنگری ویرانه آنجا بود، تصمیم گرفتند تا سنگر را بازسازی کنند و برای دفاع از مردم در برابر هجوم کوچی های مسلح، نیرو مستقر نمایند. قوماندان علیپور، طرح ها و پلان های آینده در مورد استقرار سنگر را به سایر فرماندهان و سربازانش باز گو کرد و ما هم اگر نظری داشتیم شریک کردیم.

نان خشک را با آب برف، خیلی بامزه خوردیم و ساعتی خستگی گرفته دوباره از قله پائین شدیم. در وقت برگشتن، “حسن نصر” سردرد شدیدی داشت. گفتند: “کوه گرفته”. سردردی او ما را خیلی ناراحت کرد، او جوانی با احساس و دردمندی است از دیار لعل و سرجنگل. سالها است که برای دفاع از مردم، در برابر کوچی، بر هر کوی و برزن خطوط دفاعی، سنگر به سنگر فعالیت می کند. با اصرار، محموله پشتی او را که تفنگ و تسلیحات بود، از شانه اش گرفتیم تا سبک شود. “پرتله” اش تقریبا دو سیر وزن داشت، با بدن لاغر اما پر همت خود آن را همواره تا دوردست ها حمل میکند و در سطوح تند و هموار با خود دارد. سردردی برای حسن نصر، مایهء نگرانی از آینده اش شده بود که مبادا عادت شود و از قافله مبارزان عقب بماند.

در صحرای موازی قله، داکترناصر محقق با جمعی از سربازان و ساکنان محل، برای حفظ وسایل و وسایط منتظر بودند. تا ما خسته و کوفته آنجا رسیدیم، آنها نان و بولو با برنج، آماده کرده بودند. خوردیم چنان چسپید که انگار هرچه لذت و انرژی بود به دست آوردیم.

قصه از کوچی و مردم بود، قوماندان احمدی پیرمردی تقریبا ۶۰ ساله با قلبی آکنده از حسرت و درد، هجوم کوچی ها را بر مناطقی از بهسود و سرچشمه تعریف کرد، مناطقی که چپاول شده بودند، ساحاتی که تخریب شده بودند، خانه هایی را که سوخته بودند و خانواده هایی را که داغدار شده بودند، زمین هایی را که خشک شده بودند، و قریه هایی را که خالی از سکنه شده بودند، یکی یکی بازگو کرد. این قصه ها و روایت ها، غصهء سنگین تاریخی را بر ذهن و ضمیر آدم ایجاد میکند. در درازنای یک قرن گذشته زمانی هم بوده که کوچی ها می آمدند علاوه بر احشام و چارپایان، کالاهای تجارتی هم با خود می آوردند و سرمردم به زور میفروختند، آنهم چند برابر قیمت. تا آنجا که اگر مردم حاضر به خرید نبودند، توپ رخت را بالای بام خانه ها میگذاشتند و خطاب به صاحب خانه میگفتند: “تاسال دیگه ما میاییم دو برابر قیمت این توپ را اگر آماده نکده بودی بام را بر سرت خراب میکنیم”!.

بچه های خیزش مردمی جبهه مقاومت، با عزم استوار حاضر بودند در برابر هجوم کوچی های مسلح از مردم دفاع کنند، دیشب اما شنیدم در یک حمله شدید دشمنان، دو نفر از آنان در جبههء کجاب شهید شده و سه تن دیگر زخمی شده اند. آنها، قهرمانان واقعی مردم اند؛ قهرمانان گم نام، قهرمانان کم توقع و قهرمانانی که نه برای پول مبارزه می کنند و نه برای نان و نام، بلکه جان خود را در کفهء ایثار گذاشته در راه رفاه و امنیت جان مردم خود فدا میکنند.

این روزها که هجوم طالبان مسلح کوچی نما برساحات بهسود زیاد شده است، وظیفه و مسئوولیت همه است تا در برابر بیداد جهل و تعصب در ساحات مرکزی ایستادگی کنند. رنگ و رخسار انتخابات پوشالی و مهندسی شدهء پارلمانی نباید، ما را از حال و یاد مردمی که تحت تهدید هستند غافل نماید. نباید اجازه داد بار دیگر، تاریخ “رخت کوچی و بام هزاره” تکرار شود!.

هزاره ورلد

اشتراک گذاری.

پاسخ دهید